تبليغاتX
سرزمین تنهایی


با تو بودم و بی تو و اکنون ، بی تو هستم و با تو ؟! 

 

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

روز پدر و میلاد حضرت علی (ع) مبارک باد

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

سخن بزرگان

در این طبیعتی که ما را احاطه کرده و این چنین دشمن ماست هیچ زیبایی و لطف وجود ندارد . زیبایی چیزی است که انسان با عمق روحش می آفریند .

«گورگی»

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

نامه آخر

سلام

آمدم تا به تويي مانند من رهايت كردند و تنهايت گذاشتند سري بزنم تو نيز مانند من در اين دنيا تنها گشته اي و فراموش گشتي تو را نيز چه بيرحمانه به رنگ و ريا بودن تهمت زدند

ياد داشته باش آن كلمات كسي كه به تو چه گفت و تو چگونه شكستي و آن نگهباني را .تو نيز اينگونه به من تهمت زدي .

با خودم گفتم چقدر ساده مي شناختمت با ديگري عهد بودن بستم و ديگري در رنج و عذاب و من در قفس زنداني او بودم. در اين ميان سوختم و بال و پرم آتش گرفت . دوستت داشتم همانگونه كه مي پنداشتم همانگونه كه با خدايم عهد بسته بودم . غم هايت غم هايم شد . زندگيت زندگيم . و خود فراموش كردم كه ديني دارم ديگر دين برادري را بر هر دين ديگر ارجحيت دادم و خواستم با تو بمانم .چه ساد همه چيز را به خاطر ديگران شكستي و و من چيزي نبودم جز با كلام ديگران من فقط يك چيز مي گويم تو همه مرا به خاطر حرف و كلام ديگران بر باد دادي و من مرده اي هستم كه نمي دانم چرا باورت دارم .

87/3/1

 

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد

تولدت مبارک

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

از او چه توانی گفت وقتی که توانی نیست             چشم همه عشاق بارانی بارانی است

 

فرا رسیدن ایام شهادت امام علی (ع) تسلیت باد.

 

 بگذار تا بميرم در اين شب الهي

ورنه دوباره آرم رو روي روسياهي

 چون رو كنم به توبه، سازم نوا و ندبه

چندان كه باز گردم گيرم ره تباهي

 چون رو كنم به احياء، دل زنده گردم اما

دل مرده مي‏شوم باز با غمزه گناهي

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

امام زين العابدين (ع) می فرمایند:

((اللهم صل على محمد وآل محمد والهمنا معرفه فضله واجلال حرمته...))خدايا بر محمد و آل او درود فرست و شناخت فضيلت ماه رمضان و بزرگداشت حرمتش را به ما الهام فرما.

حلول ماه پر خیر و برکت رمضان ماه رحمت مبارک باد

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

مبارک بادت این روز و همه روز

 

ميلاد با سعادت منجي عالم بشريت

        مهدي موعود (عج)

              برهمه شيعيان آن حضرت مبارك باد .

 

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

 

شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) مادر غمها و دردها را به شما تسلیت عرض می نماییم

خم کرد پشت زمين را ناگاه داغ گرانت        

                 هفت آسمان گريه کردند بر تربت بي نشانت

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

خواهرم بهار

در بهار زندگیت زمستان زندگیم بهار شد ...

               تولدت مبارک

 

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

آرزو

سكوت، سكوت خيالي است شورانگيز از يك نياز خاموش و هجوم واژه هاي تكراري و  رويايي  دست نايافتني از يك دنياي آبي  آبي آبي

و تنهايي يعني  سكوت يعني سكوتي هميشگي ....

 

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

وفات حضرت معصومه زهرا (س) بر شما عزيزان تسليت باد

امام صادق (ع) - آگاه باشيد كه حرم من و حرم فرزندان بعد از من قم است

اگر درمانده اي در شش در محنت بيا اينجا     كه كام نامرادان جهان گردد روا اينجا

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

اينجا انگار گذر زمان مرده است ثانيه ها خيال حركت نداردند اينجا همه براي خود ميميرند اينجا همه يادشان ميرود مونس ايام تنهايشان را اينجا همه خالي از ترانه اند اينجا همه ميمانند تا برنجانند .اينجا همه خلوت عاشقانه را به يادها سپرده اند اينجا همه ساكنند. اينجا همه تشنه اند و خيال سيراب شدن ندارند اينجا همه چيز مرده است همه عشقها و خيالها اينجا حتي كسي براي كسي بيدليل عشق نمي ورزد اينجا كسي براي كسي يار نمي شود . اينجا همه چيز  


براي غم غروب هنگامم براي علاج بغض عصرانه ام خورشيد را گذاشتم در قفسي در اتاقم تا هميشه روز باشد بي غروبي دلگير نگاه خورشيد را غم گرفت صورتش خون مرده شد چون غروب و من باورم شد غم من بغض من همه دلتنگيهاي من از اسارت است نه غروب

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

یا مقلب القلوب و الابصار
یا محول الحول و الاحوال
یامدبر لیل و النهار
حول حالنا الی احسن الحال

عید باستانی ایران زمین بر شما و خانواده محترمتان  مبارک

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

انتهای خط

پير زن در حالي كه بسته رنگ و رو رفته اي را در كنار اجناسش ميگذاشت نگاهي به ساعت داخل قهوه خانه انداخت ، عقربه هايش 5 بعد از ظهر را نشان ميداد ،‌از صبح يه قران هم كاسب نشده بود بايد هر چه زدوتر به خانه برميگشت هميشه بعد از ظهر سري به خانه مي زد تا مبادا تنهايي در خانه بلايي سرش بيايد و گرسنه و تشنه نماند با اين كه امروز هم سري زده بود ولي نگرانش بود ، چادررنگ و رو رفته و وصله دارش را محكم دور خودش پيچيد  از سرما به خود مي لرزيد با اينكه هنوز اوايل فصل پاييز بود ولي سرما تا مغز استخوانش نفوذ ميكرد با خودش گفت : نيم ساعتي ميمانم شايد يه مشتري خوب پيدا شود


ادامه مطلب

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

خواستم بنويسم هر چه فكر كردم چيزي يادم نيفتاد گفتم از خودم بنويسم يادم افتاد خود تنها بودم حس تنهايي تمام وجودم را پر كرده بود تمام حرفهايم را جز خودم كسي نفهميده بود تا اينكه يك روز يكي امد يك نفر با تمام حس برادريش امد تا من تنها نباشم آمد تا من ديگر حس بي كسي نكنم تا من ، ما شويم آمد و من چه راحت تنهايش گذاشتم چه راحت رفتم و چه آسان تمام معني خواهر بودن را زير پايم گذاشتم ولي من نخواستم تنهايش بگذارم وقتي تمام ناراحتيش را ديدم وقتي ديدم چه راحت مرا از خود راند چنان در خود شكستم كه ديگر همه چيز برايم بي معني شده بود وقتي ديدم برايش غريبه اي شدم و برايش مثل بقيه دخترها شده ام تمام روياهايم درهم شكست و با اين كه ميدانستم فقط به خاطر خودم اين كار را با من كرد ولي تمامي من شكست ولي من قدرت تنها گذاشتنش را نداشتم ميخواستم برگردم ميخواستم مثل يك پرستوي مهاجر كه دوباره به لانه خود برميگردد من هم ميخواستم بازگردم و بالهاي شكسته ام را مرهمي پيدا كنم خواستم بروم خواستم نباشم ولي باز هم نشد براي روز تولدش لحظه شماري ميكردم شايد بهانه اي پيدا كنم تا بدانم هنوز برايم برادر هست قدرت حرف زدن نداشتم ترس اينكه زنگ بزنم و او براي هميشه برود و از من نفرت پيدا كند قدرت نداشتم شماره هاي تلفن را بگيرم به اين نت هم دسترسي نداشتم درمانده بودم و مستاصل انقدر براي آمدن به خانه عجله داشتم آنقدر در آن مطلب منتظر بودم تا سرم تمام شود تمامي قطه هايي كه مي چكيد را ميشمرد ولي تمامي نداشت و من دير آمدم خيلي دير آمدم ساعت از 12 شب گذشته بود ديگر فايد ه اي براي تبريك نداشت 14 مهر تمام شده بود. درد امانم را بريده بود نميتوانستم بنشينم چشمانم سياهي مي رفت نفسم بالا نمي آمد ولي به زحمت نشستم و برايش ايميل زدم تا تولدش را تبريك بگويم خواستم براي وبلاگمان متن تبريك بزنم از شانس بد من اينترنت هم كمك نكرد و قطع شد و من درمانده تر از همه جا ، ميدانستم چقدر از دستم دلگير است تا صبح چشم بر هم نذاشتم درد درد .كاش ميدانست چقدر براي تبريك تولدش عجله داشتم ولي ميدانم باور نخواهد كرد هيچوقت . تا صبح چشم بر هم نذاشتم و برايش حرف زدم آنقدر حرف زدم كه فقط  صداي اذان صبح  مرا به خود آورد .

حالا مدتها گذشته ولي من هنوز هم پرستوي بهاري هستم كه ميدانم تا آخر عمر بايد با همسرم تنها زندگي كنم ولي فقط به اين اميد زنده ام كه همسر و برادري دارم كه با وجودشان پر ميگرم با وجودشان پرواز ميكنم .

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

سلام بر حسين (ع ) . لعنت بر قاتلين حسين ( ع ) 

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

بالاي سرم مي ايستد:

- چي فكر كردي ، كه مي توني فرار كني ؟ آخه ادم

كلمه آدم را طوري ادا ميكند كه انگار به غير خودش هيچ كس تو اين دنيا آدم نيست ، از روي زمين بلند ميشوم ، زانويم بشدت درد گرفته است پايم را كمي خم و راست ميكنم تا دردش آرامتر شود مي ايستم ، نگاهش ميكنم وبا اعصابنيت همرا درد ميگويم :

- چرا دست از سرم بر نمي دادري؟بذار برم .

فاتحانه نگاهم ميكند و مي گويد:

- ميذارم بري ولي

چشمانش را تنگ كرده، كمي براندازم ميكند و دوباره ميگويد:

- ميزارم بري ولي يه شرط داره

- چه شرطي

- مي خوام يكم بهم التماس كني شايد دلم به حالت سوخت و بردم گذاشتم دم در خونه تون

مثل آدمي شكست خورده نگاهش ميكنم چه با غرور ايستاده مثل حاكمي كه منتظر است تا جلويش تعظيم كنم . با صداي بلند فرياد ميزنم:

- پس منو اوردي اينجا كه ذليل شدنمو ببيني

- هر جور دوست داري فكر كن تو كه كاري كه من ميخواستم كردي پس ديگه دليلي براي نگه داشتنت ندارم

با نگاهي پر از التماس نگاهش ميكنم :

- بذار برم . من كه اون كاري كه خواستي كردم ديگه چي از جونم مي خوايي .

- منتظرم

نميخوام التماس كنم ولي براي رها شدن از دستش كار ديگري نميتوانم انجام بدهم من كه همه چيزهاي با ارزشي كه داشتم به راحتي اب خوردن از دست دادم نگاهش ميكنم همانطور مغرور ايستاده و وراندازم ميكند:

- خب نتيجه ميخوايي چيكار كني؟

- باشه خواهش ميكنم .

- نه اينجوري نميشه بهتر از اينم ميشه خواهش كرد .

- ببين حميد بذار برم دست از سر من بردار خواهش ميكنم ولم كن برم .

اشك در چشمانم حلقه زده است وجودم پر از نفرت شده :

- چيه مي خوايي به پات بيفتم باشه اين كارو ميكنم ولي تو رو قسم ميدم بذار برم.

روي زمين مي افتم و دنبالش هق هق گريه ام بلند مي شود، بازويم را ميگيرد و بلندم ميكند در دلم مي گويم حتما دلش به حالم سوخته و ولم ميكند به چشمانش نگاه ميكنم تا بفهمم در ذهنش چه ميگذرد ولي جز خنده اي مسخره آميز كه بر گوشه لبش نشسته چيز ديگري معلوم نيست . مي گويد:

- برو گم شو

ادامه دارد

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

سرم را بلند ميكنم بالاي سرم ايستاده و با چشمان سياهش تمام حركاتم را زير نظر گرفته ،كيفم را از دستم ميگيرد و چند تا اسكناس سبز هزاري داخلش ميگذارد ، دستانم را ميگيرد با عصبانيت دستانم را بيرون ميكشم و از روي صندلي بلند شده و به راه مي افتم ، پشت سرم داد مي كشد: ريحانه كجا ميخوايي بري

حوصله جواب دادن ندارم نميخواهم چيزي بگويم ، مي ايستم و بعد از لحظه اي بدون اينكه به عقب برگردم به راه خودم ادامه مي دهم ، صدايش را از پشت سرم مي شنوم :

- كدودم گوري ميخوايي بري

قدمهايم را تندتر مي كنم ميخواهم از همه فرار كنم از عقب بازويم را ميگيرد با عصبانيت بر ميگردم و مي گويم:


ادامه مطلب

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

شيرين

لب حوض مي نشيند دستش را درون آب سرد كرده و سردي آب را با تمام وجود حس ميكند ، دستش را از آب بيرون مياورد به صورت خود درون موجهاي آب نگاهي مي اندازد صورتش خسته و نگران به نظر مي رسد و همانطور كه به آن خيره شده است اشك بر روي گونه هايش جاري ميگردد ، ناگهان صداي زنگ در او را به خود مي آورد


ادامه مطلب

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

سلام من اين وبلاگو درست كردم همينجوري نه براي كسي نه براي چيزي ولي حالا كه يه داداش خوب اومده و توش مطلب ميزنه پيش خودم گفتم حالا كه اون اومده و داره اين وبلاگو مي سازه من چرا نباشم من چرا برم ، اون با اومدنش خوشحالم كرده منم با اومدنم بناشو محكمتر ميكنم درسته اين وبلاگ مثل اون يكي نميشه چون با اون وبلاگ زندگي كرديم .

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

اشتباه

يكمرتبه چيزي نفهميد ، باور نمي كرد ، يعني امكان نداشت علي با او اين كار را كرده باشد همين ديروز بود كه از او خواستگاري كرده بود و حالا اين حرف ، ناگهان صداي مژده او را به خود آورد

-حميده ... حميده

- چي ميگي

- دختر حواست كجاست

بدون اينكه جواب مژده را بدهد گوشي تلفن را گذاشت و روي تخت نشست و سرش را در ميان دستانش گرفت و شروع كرد به گريه كردن ، يعني علي مي توانست نسبت به او اينقدر بي رحم باشد ، ديگر همه چيز تمام شده بود تمام خوشبختيش بر باد رفته بود ، از روي تخت بلند شد و با عجله از اتاق بيرون رفت و صداي مادرش از پشت سر شنيده مي شد كه مي گفت:

-         حميده كجا ميري مادر

و حميده بدون اينكه جوابي بدهد در را محكم بست و به كوچه رفت و خيابانها را پشت سر گذاشت و راهي خانه علي شد در خانه چراغاني شده بود ، پس همه چيز حقيقت داشت ، كوچه شلوغ بود ناگهان نگاهش به علي افتاد و بدون توجه به او با عجله از آنجا دور شد و خودش را به كوچه اي رسانيد خسته شده بود و نفس نفس مي زد اشك از چشمانش روي گونه هايش لغزيد ، سرش را به ديوار تكيه داد و و به آسمان خيره شد و با خودش گفت :

- اينم از بخت بد من چرا بايد گولشو مي خوردم

و ياد گذشته افتاد اولين بار علي را در كتابخانه عمومي ديده بود و بعد از چند هفته از او خواستگاري كرده بود و حالا همه فاميل مي دانستند كه او قرار است با علي ازدواج كند ، نگاهش را از آسمان برداشت و همينطور بي هدف به را افتاد و حرف مژده مدام در گوشش طنين انداز بود :

- علي قراره عروسي كنه اونم امروز

ديگه از همه متنفر بود ، خودش را به خانه رساند خواهرش هانيه از مدرسه برگشته بود و بدون توجه به او به اتاقش رفت ، تصميمش را گرفته بود از اتاق بيرون امد و به سمت آشپزخانه رفت يك ليوان از آب پر كرد و به سمت يخجال رفت و قرضهايي مادرش را كه در يخجال بود برداشت و به طرف اتاقش برگشت قرصها را از بسته هايش در آورد و در ليوان ريخت مي خواست كار را يكسره كند ولي جراتش را نداشت ناگهان صداي زنگ در حياط به گوشش رسيد و پشت سر آن صداي هانيه:

-         من درو باز مي كنم

-         باشه عزيزم

ناگهان بغضش تركيد و صداي زنگ تلفن بلند شد ، نمي خواست گوشي تلفن رو بردارد ولي كسي كه پشت خط بود قصد قطع كردن نداشت از جايش بلند شد گوشي را برداشت مژده بود:

-    سلام حميده جان كجايي دختر ، صبح چرا تلفنو قطع كردي چرا جواب نمي دي مي دوني از انموقع چقدر زنگ زدم آخرش هم هانيه بداشت گفت نيستي كجا رفته بودي مي دوني ميخواستم بگم شرمنده از شوخي كه كردم راستي داداش علي از خارج برگشته واسه همين همه جارو چراغوني كردند

و حميده ديگر به حرفهاي مژده گوش نمي كرد فقط چهره  علي را كه از لاي در ديده مي شد نگاه مي كرد .

 

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

پنجره

صندلي چرخدارش را كه جلويش بود با عصبانيت هل داد و صندلي روي زمين واژگون شد و بعد سرش را به ديوار تكيه داد و از پشت پنجره به آسمان خيره شد در اين هنگام مادرش وارد اتاقش شد و نگاهي به زهرا كرد و بعد نگاهي به اتاق و با صدا  گرفته اي گفت:

زهرا جان اين صندلي چرا اينطور روي زمين افتاده چرا ناراحتي دخترم ، ماه محرم داره از راه ميرسه ميرم دوباره برات نذر ميكنم تا از امام شفاتو بگيرم.

و بعد فورا از اتاق بيرون رفت تا زهرا چند قطره اشكي را كه روي گونه هاي مادرش لغزيده بود نبيند .

زهرا به پنجره روبروي خود نگاهي انداخت ، سپيده دختر همسايه شان بود همه مي گفتند : بيماري سختي داره و مدت طولاني زنده نمي مونه .

زهرا سرش را روي زانوانش گذاشت وشروع كرد به گريه كردن ، دلش به حال سپيده مي سوخت هم سن و سال بودند حالا سپيده بايد تسليم مرگ مي شد ، صندلي چرخدارش را به سمت خود كشيد و خود را با زحمت روي آن انداخت تلويزيون را روشن كرد حرم امام حسين روي صفحه تلويزيون نقش بست بعد از نگاههاي طولاني با خودش گفت: يا امام حسين (ع) مي شه منم راه برم.

و گريه ديگر امانش نداد دوباره كنار پنجره رفت و به اتاق سپيده خيره ماند در اتاق سپيده هم خبري نيست انگار او هم در گوشه اي كز كرده و گريه ميكند  و به ياد حرف مادرش افتاد كه گفته بود:« مادرسپيده نذر كرده از امام حسين شفاي دخترشو بگيره »

ار نگاه كردن خسته شد ، به سمت تخت خوابش رفت و خودش را با زحمت روي تخت خواب انداخت و دراز كشيد و دوباره همان حرفها به يادش افتاد. چند روزي گذشته بود فردا عاشورا بود و صداي نوحه از همه جا به گوش ميرسيد اوضاع مثل هميشه بود، باز مثل هميشه تنها بود مثل عادت هميشگي به طرف پنجره رفت و به اتاق سپيده نگاهي انداخت مثل هر روز پرده هاي اتاقش كشيده شده بود و چيزي ديده نمي شد .

مادرش مي گفت: خيلي لاغر شده پاي چشماش گود افتاده.

 به سمت تابلوي نيمه كاره اش به راه افتاد از نشستن روي صندلي چرخدار متنفر بود ، خودش را با زحمت روي صندلي چوبي كنار تابلو كشيده و روي آن نشست قلم مو را بدست گرفت و شروع كرد به كشدن و بعد از مدتي احساس خستگي چشمانش را بست و سرش را روي ميز كنار تابلو گذاشت و خوابيد ، ناگهان با صداي فرياد از جا بلند شد صندلي چرخدارش را به سمتش كشيد روي آن نشست و از اتاق بيرون رفت ،مادرش داشت چادرش را سر ميكرد گفت : مادر چي شده كجا داري ميري

و مادر با صداي بغض آلود گفت : مادر جان .... سپيده ..... سپيده شفا ... پيدا كرده

ديگر هيچ صدايي نمي شنيد فقط به سمت پنجره برگشت و سرش را به شيشه پنجره تكيه داد و دوباره پرده هاي كشيده .

     |   نویسنده : بهار   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   



سرزمین تنهایی

هرچه را در دل داریم به قلم می آوریم
شاید بازدید شما مرحمی باشد بر زخم ما

آرشیو مطالب تیر 1387
خرداد 1387
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
تیر 1385
آرشیو موضوعی لینک دوستان بی تو هرگز
باران آرزوها
دریای عشق
عروسك سرنوشت
ملیکا
خودنويس
ربط دار
فريدون مشيري
ريط دار
غريب آشنا
طراحی وب سایت
مدیریت وبلاگ شخصی
لینک روزانه نویسندگان وبلاگ بهار
داداش
خروجی وبلاگ feed