| سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 - [16:15] |
یا مقلب القلوب و الابصار
یا محول الحول و الاحوال
یامدبر لیل و النهار
حول حالنا الی احسن الحال
![]()
عید باستانی ایران زمین بر شما و خانواده محترمتان مبارک ![]()
![]()
| یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 - [16:38] | خود را در سکوتت بیاب |
دور سفر هفت سین به تک تک سین ها خیره شده ایم و منتظر رسیدن سال نو . هشتمین " س " را که همیشه بی صداست فراموش کرده ایم ؟؟؟ سکوت ... آری سکوت " س " هشتم ...دقایقی با آن به سر کنیم و بیندیشیم به خود و دراین لحظات آغازین سال نو بیابیم آن " من " ی که هستیم و نقاب را از روی بر کشیم تا خود بخوانیم : یا مقلب القلو ب و الابصار...
| جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 - [15:41] | انتهای خط |
پير زن در حالي كه بسته رنگ و رو رفته اي را در كنار اجناسش ميگذاشت نگاهي به ساعت داخل قهوه خانه انداخت ، عقربه هايش 5 بعد از ظهر را نشان ميداد ،از صبح يه قران هم كاسب نشده بود بايد هر چه زدوتر به خانه برميگشت هميشه بعد از ظهر سري به خانه مي زد تا مبادا تنهايي در خانه بلايي سرش بيايد و گرسنه و تشنه نماند با اين كه امروز هم سري زده بود ولي نگرانش بود ، چادررنگ و رو رفته و وصله دارش را محكم دور خودش پيچيد از سرما به خود مي لرزيد با اينكه هنوز اوايل فصل پاييز بود ولي سرما تا مغز استخوانش نفوذ ميكرد با خودش گفت : نيم ساعتي ميمانم شايد يه مشتري خوب پيدا شود
| جمعه هجدهم اسفند 1385 - [16:28] | براي اولين بار |
سلام ای نازنینم ، دوباره گریه کردم
اگر بحث زمون بود چرا خون گريه كردم
نه ، اين بار مثل هر بار نبودي در كنارم
ببين بي شانه هايت چه تنها گريه كردم
| دوشنبه هفتم اسفند 1385 - [12:8] | اشک |
نمی دانم چه بنویسم ؟؟؟
حرفهای برای گفتن هست که نگفتنشان بهتر است . بگویم یا نگویم ؟؟؟ سر این دوراهی مانده ام
اگر بگویم که می رنجی ز من و اگر نگویم که دل تاب ندارد .
تصمیم خود را گرفته ام نمی گویم در دل انبار می کنم حرفهایم را تا تو رنجیده نشوی .
اما ....
کاشکی اشکهایت فقط مال من بود ...
آرشیو مطالب
تیر 1387
آرشیو موضوعی
لینک دوستان
لینک روزانه
نویسندگان وبلاگ
بهار
خروجی وبلاگ