| چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 - [17:10] |
خواستم بنويسم هر چه فكر كردم چيزي يادم نيفتاد گفتم از خودم بنويسم يادم افتاد خود تنها بودم حس تنهايي تمام وجودم را پر كرده بود تمام حرفهايم را جز خودم كسي نفهميده بود تا اينكه يك روز يكي امد يك نفر با تمام حس برادريش امد تا من تنها نباشم آمد تا من ديگر حس بي كسي نكنم تا من ، ما شويم آمد و من چه راحت تنهايش گذاشتم چه راحت رفتم و چه آسان تمام معني خواهر بودن را زير پايم گذاشتم ولي من نخواستم تنهايش بگذارم وقتي تمام ناراحتيش را ديدم وقتي ديدم چه راحت مرا از خود راند چنان در خود شكستم كه ديگر همه چيز برايم بي معني شده بود وقتي ديدم برايش غريبه اي شدم و برايش مثل بقيه دخترها شده ام تمام روياهايم درهم شكست و با اين كه ميدانستم فقط به خاطر خودم اين كار را با من كرد ولي تمامي من شكست ولي من قدرت تنها گذاشتنش را نداشتم ميخواستم برگردم ميخواستم مثل يك پرستوي مهاجر كه دوباره به لانه خود برميگردد من هم ميخواستم بازگردم و بالهاي شكسته ام را مرهمي پيدا كنم خواستم بروم خواستم نباشم ولي باز هم نشد براي روز تولدش لحظه شماري ميكردم شايد بهانه اي پيدا كنم تا بدانم هنوز برايم برادر هست قدرت حرف زدن نداشتم ترس اينكه زنگ بزنم و او براي هميشه برود و از من نفرت پيدا كند قدرت نداشتم شماره هاي تلفن را بگيرم به اين نت هم دسترسي نداشتم درمانده بودم و مستاصل انقدر براي آمدن به خانه عجله داشتم آنقدر در آن مطلب منتظر بودم تا سرم تمام شود تمامي قطه هايي كه مي چكيد را ميشمرد ولي تمامي نداشت و من دير آمدم خيلي دير آمدم ساعت از 12 شب گذشته بود ديگر فايد ه اي براي تبريك نداشت 14 مهر تمام شده بود. درد امانم را بريده بود نميتوانستم بنشينم چشمانم سياهي مي رفت نفسم بالا نمي آمد ولي به زحمت نشستم و برايش ايميل زدم تا تولدش را تبريك بگويم خواستم براي وبلاگمان متن تبريك بزنم از شانس بد من اينترنت هم كمك نكرد و قطع شد و من درمانده تر از همه جا ، ميدانستم چقدر از دستم دلگير است تا صبح چشم بر هم نذاشتم درد درد .كاش ميدانست چقدر براي تبريك تولدش عجله داشتم ولي ميدانم باور نخواهد كرد هيچوقت . تا صبح چشم بر هم نذاشتم و برايش حرف زدم آنقدر حرف زدم كه فقط صداي اذان صبح مرا به خود آورد .
حالا مدتها گذشته ولي من هنوز هم پرستوي بهاري هستم كه ميدانم تا آخر عمر بايد با همسرم تنها زندگي كنم ولي فقط به اين اميد زنده ام كه همسر و برادري دارم كه با وجودشان پر ميگرم با وجودشان پرواز ميكنم .
| دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 - [16:16] | ارداه |
بارها شنیده ام و بارها خود نیز بر زبان جاری ساخته ام :
" دیگر این خود کرده را تدبیر نیست ."
اما اکنون و در این زمان می خواهم تدبیری برای این خودکرده بیندیشم تا نشان دهم :
" چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم خواهد ..."
| دوشنبه نهم بهمن 1385 - [0:53] |
| جمعه ششم بهمن 1385 - [15:20] |
بالاي سرم مي ايستد: - چي فكر كردي ، كه مي توني فرار كني ؟ آخه ادم كلمه آدم را طوري ادا ميكند كه انگار به غير خودش هيچ كس تو اين دنيا آدم نيست ، از روي زمين بلند ميشوم ، زانويم بشدت درد گرفته است پايم را كمي خم و راست ميكنم تا دردش آرامتر شود مي ايستم ، نگاهش ميكنم وبا اعصابنيت همرا درد ميگويم : - چرا دست از سرم بر نمي دادري؟بذار برم . فاتحانه نگاهم ميكند و مي گويد: - ميذارم بري ولي چشمانش را تنگ كرده، كمي براندازم ميكند و دوباره ميگويد: - ميزارم بري ولي يه شرط داره - چه شرطي - مي خوام يكم بهم التماس كني شايد دلم به حالت سوخت و بردم گذاشتم دم در خونه تون مثل آدمي شكست خورده نگاهش ميكنم چه با غرور ايستاده مثل حاكمي كه منتظر است تا جلويش تعظيم كنم . با صداي بلند فرياد ميزنم: - پس منو اوردي اينجا كه ذليل شدنمو ببيني - هر جور دوست داري فكر كن تو كه كاري كه من ميخواستم كردي پس ديگه دليلي براي نگه داشتنت ندارم با نگاهي پر از التماس نگاهش ميكنم : - بذار برم . من كه اون كاري كه خواستي كردم ديگه چي از جونم مي خوايي . - منتظرم نميخوام التماس كنم ولي براي رها شدن از دستش كار ديگري نميتوانم انجام بدهم من كه همه چيزهاي با ارزشي كه داشتم به راحتي اب خوردن از دست دادم نگاهش ميكنم همانطور مغرور ايستاده و وراندازم ميكند: - خب نتيجه ميخوايي چيكار كني؟ - باشه خواهش ميكنم . - نه اينجوري نميشه بهتر از اينم ميشه خواهش كرد . - ببين حميد بذار برم دست از سر من بردار خواهش ميكنم ولم كن برم . اشك در چشمانم حلقه زده است وجودم پر از نفرت شده : - چيه مي خوايي به پات بيفتم باشه اين كارو ميكنم ولي تو رو قسم ميدم بذار برم. روي زمين مي افتم و دنبالش هق هق گريه ام بلند مي شود، بازويم را ميگيرد و بلندم ميكند در دلم مي گويم حتما دلش به حالم سوخته و ولم ميكند به چشمانش نگاه ميكنم تا بفهمم در ذهنش چه ميگذرد ولي جز خنده اي مسخره آميز كه بر گوشه لبش نشسته چيز ديگري معلوم نيست . مي گويد: - برو گم شو ادامه دارد
| سه شنبه سوم بهمن 1385 - [15:25] |
سرم را بلند ميكنم بالاي سرم ايستاده و با چشمان سياهش تمام حركاتم را زير نظر گرفته ،كيفم را از دستم ميگيرد و چند تا اسكناس سبز هزاري داخلش ميگذارد ، دستانم را ميگيرد با عصبانيت دستانم را بيرون ميكشم و از روي صندلي بلند شده و به راه مي افتم ، پشت سرم داد مي كشد: ريحانه كجا ميخوايي بري حوصله جواب دادن ندارم نميخواهم چيزي بگويم ، مي ايستم و بعد از لحظه اي بدون اينكه به عقب برگردم به راه خودم ادامه مي دهم ، صدايش را از پشت سرم مي شنوم : - كدودم گوري ميخوايي بري قدمهايم را تندتر مي كنم ميخواهم از همه فرار كنم از عقب بازويم را ميگيرد با عصبانيت بر ميگردم و مي گويم:
ادامه مطلب
| یکشنبه یکم بهمن 1385 - [21:23] | امروز |
می نویسم اما دلیلش را نمی دانم شاید میخواهم خود را سبک سازم .
شاید در این زمانه بهتر از فریاد سکوت است و گوشه ای نشستن و نوشتن و روز کاغذ فریاد سردادن که به گوش کس نرسد و با اشک به این فریاد آب و تاب دادن
آری اکنون تو رفته ای از کنارم و بازهم از چیزی که می ترسیدم بر سرآمد راست می گویند هرچه را که از آن می هراسی بر سرت می آید . من هم از رفتنت هراس داشتم و هر روز از آن فرار می کردم که تو نیز زمانی خواهی رفت . اکنون کم کم دارم می فهمم که عقل راست می گفت و حق با او این دل بود که بی پروا نداشت !
چشمانم را به روی واقعیت نمی بندم تا ببینم چه بر سرم می آید تا ببینم کفاره گناهم چیست ؟ خود می دانم که گنه کارم پذیرفته ام آتش دوزخ را اما تاب دیدن رنج تو را به خاطر خود ندارم .
چشمانم را نمی بندم دوست دارم رفتنت را ببینم ! دوست دارم تا بی کران نگاهت کنم ! و طنین صدایت را بشنوم .
" برو برو چه غم
تو خورشیدی او زمین من آسمان
برو که من نشسته ام
به ناز روی شانه ی ستارگان "
آرشیو مطالب
تیر 1387
آرشیو موضوعی
لینک دوستان
لینک روزانه
نویسندگان وبلاگ
بهار
خروجی وبلاگ