| جمعه بیست و نهم دی 1385 - [15:7] | شيرين |
لب حوض مي نشيند دستش را درون آب سرد كرده و سردي آب را با تمام وجود حس ميكند ، دستش را از آب بيرون مياورد به صورت خود درون موجهاي آب نگاهي مي اندازد صورتش خسته و نگران به نظر مي رسد و همانطور كه به آن خيره شده است اشك بر روي گونه هايش جاري ميگردد ، ناگهان صداي زنگ در او را به خود مي آورد
ادامه مطلب
| جمعه بیست و نهم دی 1385 - [15:1] |
سلام من اين وبلاگو درست كردم همينجوري نه براي كسي نه براي چيزي ولي حالا كه يه داداش خوب اومده و توش مطلب ميزنه پيش خودم گفتم حالا كه اون اومده و داره اين وبلاگو مي سازه من چرا نباشم من چرا برم ، اون با اومدنش خوشحالم كرده منم با اومدنم بناشو محكمتر ميكنم درسته اين وبلاگ مثل اون يكي نميشه چون با اون وبلاگ زندگي كرديم .
| پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 - [22:15] | ستاره |
اکنون این منم که ایستاده است در این خیابان تنهای تنها اینجا کسی بامن نیست من هستم و "آن من دیگرم " چشم به آسمان می دوزم
وای خدای من ...
تنها ستاره ای هم که برای من چشمک می زد دیگر خسته شده
اشک در چشمانم حلقه می زند چرا باید تک ستاره من خاموش شود چرا باید این همه ستاره سو سو کنند و ستاره من آرام ( نمی دانم کجا ) خوابیده باشد
دیگر پاهایم تاب حرکت ندارد . دستانم را از شدت سرمای زمستانی در جیبم می فشارم ، پاهایم بی حس هستن و صورتم آماج حمله های باد بی رحم زمستانی .
به انتهای خیابان می نگرم جز من کسی در این خیابان نیست . از خود می پرسم پس تو چه می کنی ؟
سوالم بی جواب می ماند . نگاهم دوباره به سوی آسمان می دود شاید اینگونه خبری از تک ستاره خود به دست بیاورد . آخر در این دنیا من بودم و آن ستاره کم نور کوچک که هروقت چشمک زدنش را می دیدم فکر می کردم تمام دنیا از آن من است اما اکنون دیگر نیست و من به دنبالش آسمانها را گشته ام .
دیگر او را نخواهم دید " خودم این قصه می دانم " اما دلم در میان این همه ستاره بزرگ و درخشان آن کوچک کم نور را گرفت . شاید برای اینکه می دانست کمتر کسی چشمش دنبال اوست اما ...
سرمای قطرات اشک که بر روی صورتم آرام آرام می غلطند مرا به خود می آورد . اکنون می دانم که من روی زمینم و او در آسمان چرا دلبسته او شدم ؟ چرا زمین را گذاشته ام و آسمان را گرفته ام خود نمی دانم
چرا دیگر در این آسمان لایتناهی دل به ستاره ای دیگر نمی بندم ؟ از پاسخش عاجزم
" به خاک پای تو دانم که تا سرم نرود
زد دل برون نرود همچنان امید وصال "
| سه شنبه دوازدهم دی 1385 - [16:37] |
سال پیش که ره به غربت بردم کوله باری از غصه بدوش می کشیدم
من بودم و یک دل گرفته و یک بغز نا ترکیده
کوله بارم را می کشیدم به سختی .بر زمینش نهادم تا کمک گیرم از کسان و دوستان و رهگذران و و و
اما کسی به نزدیکم نیامد یا اگر آمد نپرسید چیست در این کیسه که زمین نهاده ای و بالای سرش زانو بغل کرده ای
هر روز ناامیدتر از کمک . هر روز دلگیرتر از گذشته و چشم به دور دسته ها بسته تا شاید بیاید آنکه باید می آمد اما نیامد ... چقدر زل زدیم به کوره راه ، چقدر نشستیم بر سر کوچه ها ، چقدر شعر خواندیم برای من و ما ...اما نیامد
در روزی از روزهای انتظار بغزم ترکید و اشک چشمانم جاری شد . دل مرده ام چون کویری بی آب در انتظار چنین بارشی بود
اشک بارید و بارید تا دل جان گرفت و زنده شد .
رفت بر سر کوله بار غم و غصه در را گشود و رها ساخت خود را از هرچه غم بود
راه رفت در کوچه های تنهایی با خود زمزمه کرد سرود زیبایی
" هرکه سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش
نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش
.
.
هرکه از دوست تحمل نکند یار مخوانش
هرکه در عضق ملامت نکشد مرد مخوانش "
| یکشنبه دهم دی 1385 - [16:34] |
می خوام بنویسم اما نمی دونم چی باید بنویسم ؟
باید از خودم بگم یا از دلم ؟
باید ستایش کنم کسی که تنهام گذاشت یا نفرین ؟
باید خوشحال باشم یا غمگین ؟
چکار باید بکنم ؟ خودم موندم
" نه من هرگز نمی نالم . قرن ها نالیدن بس است . می خواهم فریاد کنم . اگر نتوانستم ، سکوت می کنم ، خاموش مردن بهتر از نالیدن است . "
دکتر علی شریعتی
آرشیو مطالب
تیر 1387
آرشیو موضوعی
لینک دوستان
لینک روزانه
نویسندگان وبلاگ
بهار
خروجی وبلاگ