| دوشنبه ششم آذر 1385 - [14:33] | یکی بود بکی نبود |
يكي بود يكي نبود ، زير گنبد كبود جز خدا هيچكي نبود .بگذريم از همه ي بود و نبودهايي كه يا بود و يا نبود كه زير اين آسمون نيلي خدا گذاشته بود... توي يگوشه از اين دنياي بزرگ روي يوجب خاك خدا ينفر نشسته بود كه دلش گرفته بود تنهاي تنها داشت با خودش حرف مي زد گاهي وسط حرفاش مي خنديد و گاه اشك مي ريخت . خنده اي به وسعت آسمون و گريه اي به ريزش ابر بهار داشت اشكي كه هر قطرش بيانگر درداش بود و نماينده حرفهايي كه براي نگفتن داشت ؟!
آرشیو مطالب
تیر 1387
آرشیو موضوعی
لینک دوستان
لینک روزانه
نویسندگان وبلاگ
بهار
خروجی وبلاگ