| جمعه بیست و سوم تیر 1385 - [19:31] | اشتباه |
يكمرتبه چيزي نفهميد ، باور نمي كرد ، يعني امكان نداشت علي با او اين كار را كرده باشد همين ديروز بود كه از او خواستگاري كرده بود و حالا اين حرف ، ناگهان صداي مژده او را به خود آورد -حميده ... حميده - چي ميگي - دختر حواست كجاست بدون اينكه جواب مژده را بدهد گوشي تلفن را گذاشت و روي تخت نشست و سرش را در ميان دستانش گرفت و شروع كرد به گريه كردن ، يعني علي مي توانست نسبت به او اينقدر بي رحم باشد ، ديگر همه چيز تمام شده بود تمام خوشبختيش بر باد رفته بود ، از روي تخت بلند شد و با عجله از اتاق بيرون رفت و صداي مادرش از پشت سر شنيده مي شد كه مي گفت: - حميده كجا ميري مادر و حميده بدون اينكه جوابي بدهد در را محكم بست و به كوچه رفت و خيابانها را پشت سر گذاشت و راهي خانه علي شد در خانه چراغاني شده بود ، پس همه چيز حقيقت داشت ، كوچه شلوغ بود ناگهان نگاهش به علي افتاد و بدون توجه به او با عجله از آنجا دور شد و خودش را به كوچه اي رسانيد خسته شده بود و نفس نفس مي زد اشك از چشمانش روي گونه هايش لغزيد ، سرش را به ديوار تكيه داد و و به آسمان خيره شد و با خودش گفت : - اينم از بخت بد من چرا بايد گولشو مي خوردم و ياد گذشته افتاد اولين بار علي را در كتابخانه عمومي ديده بود و بعد از چند هفته از او خواستگاري كرده بود و حالا همه فاميل مي دانستند كه او قرار است با علي ازدواج كند ، نگاهش را از آسمان برداشت و همينطور بي هدف به را افتاد و حرف مژده مدام در گوشش طنين انداز بود : - علي قراره عروسي كنه اونم امروز ديگه از همه متنفر بود ، خودش را به خانه رساند خواهرش هانيه از مدرسه برگشته بود و بدون توجه به او به اتاقش رفت ، تصميمش را گرفته بود از اتاق بيرون امد و به سمت آشپزخانه رفت يك ليوان از آب پر كرد و به سمت يخجال رفت و قرضهايي مادرش را كه در يخجال بود برداشت و به طرف اتاقش برگشت قرصها را از بسته هايش در آورد و در ليوان ريخت مي خواست كار را يكسره كند ولي جراتش را نداشت ناگهان صداي زنگ در حياط به گوشش رسيد و پشت سر آن صداي هانيه: - من درو باز مي كنم - باشه عزيزم ناگهان بغضش تركيد و صداي زنگ تلفن بلند شد ، نمي خواست گوشي تلفن رو بردارد ولي كسي كه پشت خط بود قصد قطع كردن نداشت از جايش بلند شد گوشي را برداشت مژده بود: - سلام حميده جان كجايي دختر ، صبح چرا تلفنو قطع كردي چرا جواب نمي دي مي دوني از انموقع چقدر زنگ زدم آخرش هم هانيه بداشت گفت نيستي كجا رفته بودي مي دوني ميخواستم بگم شرمنده از شوخي كه كردم راستي داداش علي از خارج برگشته واسه همين همه جارو چراغوني كردند و حميده ديگر به حرفهاي مژده گوش نمي كرد فقط چهره علي را كه از لاي در ديده مي شد نگاه مي كرد .
| جمعه بیست و سوم تیر 1385 - [17:54] | پنجره |
صندلي چرخدارش را كه جلويش بود با عصبانيت هل داد و صندلي روي زمين واژگون شد و بعد سرش را به ديوار تكيه داد و از پشت پنجره به آسمان خيره شد در اين هنگام مادرش وارد اتاقش شد و نگاهي به زهرا كرد و بعد نگاهي به اتاق و با صدا گرفته اي گفت:
زهرا جان اين صندلي چرا اينطور روي زمين افتاده چرا ناراحتي دخترم ، ماه محرم داره از راه ميرسه ميرم دوباره برات نذر ميكنم تا از امام شفاتو بگيرم.
و بعد فورا از اتاق بيرون رفت تا زهرا چند قطره اشكي را كه روي گونه هاي مادرش لغزيده بود نبيند .
زهرا به پنجره روبروي خود نگاهي انداخت ، سپيده دختر همسايه شان بود همه مي گفتند : بيماري سختي داره و مدت طولاني زنده نمي مونه .
زهرا سرش را روي زانوانش گذاشت وشروع كرد به گريه كردن ، دلش به حال سپيده مي سوخت هم سن و سال بودند حالا سپيده بايد تسليم مرگ مي شد ، صندلي چرخدارش را به سمت خود كشيد و خود را با زحمت روي آن انداخت تلويزيون را روشن كرد حرم امام حسين روي صفحه تلويزيون نقش بست بعد از نگاههاي طولاني با خودش گفت: يا امام حسين (ع) مي شه منم راه برم.
و گريه ديگر امانش نداد دوباره كنار پنجره رفت و به اتاق سپيده خيره ماند در اتاق سپيده هم خبري نيست انگار او هم در گوشه اي كز كرده و گريه ميكند و به ياد حرف مادرش افتاد كه گفته بود:« مادرسپيده نذر كرده از امام حسين شفاي دخترشو بگيره »
ار نگاه كردن خسته شد ، به سمت تخت خوابش رفت و خودش را با زحمت روي تخت خواب انداخت و دراز كشيد و دوباره همان حرفها به يادش افتاد. چند روزي گذشته بود فردا عاشورا بود و صداي نوحه از همه جا به گوش ميرسيد اوضاع مثل هميشه بود، باز مثل هميشه تنها بود مثل عادت هميشگي به طرف پنجره رفت و به اتاق سپيده نگاهي انداخت مثل هر روز پرده هاي اتاقش كشيده شده بود و چيزي ديده نمي شد .
مادرش مي گفت: خيلي لاغر شده پاي چشماش گود افتاده.
به سمت تابلوي نيمه كاره اش به راه افتاد از نشستن روي صندلي چرخدار متنفر بود ، خودش را با زحمت روي صندلي چوبي كنار تابلو كشيده و روي آن نشست قلم مو را بدست گرفت و شروع كرد به كشدن و بعد از مدتي احساس خستگي چشمانش را بست و سرش را روي ميز كنار تابلو گذاشت و خوابيد ، ناگهان با صداي فرياد از جا بلند شد صندلي چرخدارش را به سمتش كشيد روي آن نشست و از اتاق بيرون رفت ،مادرش داشت چادرش را سر ميكرد گفت : مادر چي شده كجا داري ميري
و مادر با صداي بغض آلود گفت : مادر جان .... سپيده ..... سپيده شفا ... پيدا كرده
ديگر هيچ صدايي نمي شنيد فقط به سمت پنجره برگشت و سرش را به شيشه پنجره تكيه داد و دوباره پرده هاي كشيده .
آرشیو مطالب
تیر 1387
آرشیو موضوعی
لینک دوستان
لینک روزانه
نویسندگان وبلاگ
بهار
خروجی وبلاگ